


خاطراتي از سردشت دزفول 



شباب عمر عجب با شتاب مي گذرد شباب و شاهد و گل مغتنم بود ، ساقي خوش آن دقايق مستي كه زير ساية بيد به چشم خود گذر عمر خويش مي بينم غبارِ آيينة دل حجاب ديدة ماست به آب و تابِ جواني چگونه غره شدي كمان چرخ فلك شهريار در كف كيست ؟ بدين شتاب خدا يا شباب مي گذرد شتاب كن كه جهان با شتاب مي گذرد بنالة دف و چنگ و رُباب مي گذرد نشسته ام لب جوئي و آب مي گذرد وگرنه شاهد ما بي نقاب مي گذرد كه خود جواني و اين آب و تاب مي گذرد كه روزگار چو تير شهاب مي گذرد ((شهریار))
سالها پيش در بدو استخدام در آموزش و پرورش توفيق تدريس و خدمت به دانش آموزان عزيز و با صفاي سردشت
را داشتم . مردمي پاك و بي آلايش و بي نيرنگ و ريا ، دانش آموزاني با محبت و صميمي كه دوست نداشتي لحظه اي از آنان دور باشي آن روز ها با وجود دوران سختيهاي دفاع مقدس ، هيچگاه گل لبخند و تبسم از چهره اين عزيزان پژمرده نشد آن دانش آموزاني كه من معلمشون بودم الان كجايند برخي از آنها مدارج عالي و پله هاي ترقي را پيموده اند و عده اي هم شاغل در آموزش و پرورش و همكار بنده اند و متاسفانه عده قليلي از اونها ....................اي افسوس !!؟؟ وقتي به آن روزهاي خاطره انگيز مي انديشم همواره يك چيزي آزارم ميدهد وبه اين فكر ميكنم كه اگه آن روزها دوباره برگردند به اين دانش آموزان اهل دل بيشتر محبت ميكنم و تاسف اين را ميخورم كه چرا بيشتر وبهتر براي آنها كار نكردم ، چرا جواب آن همه صفا و صميميت را نتوانستم پاسخ مناسبي بدهم .بچه هاي اون زمان اينگار مدرسه خونه اولشون بود اصلا دوست نداشتن مدرسه را ترك كنند .
وفتي ظهر ها براي ناهار به خونه مي رفتن ده دقيقه بعد لقمه به دهن ۳ساعت قبل از شروع كلاس درس به مدرسه مي آمدند .چه بگويم از آن دوران از جشن هاي ۲۲ بهمن از اردوها و مسابقات و ماهيگيري و كوهنوردي از بهار زيباي سردشت از غرش برخورد صاعقه در كوه هفتنان از سيلابهاي وحشي بهاري و زمستاني رودخانه سردشت از گل هاي شقايق خودرو از پونه هاي وحشي و خوشبو و از دانش آموزاني كه معلمها را از پدرشان بيشتردوستداشتند از دومعلم شهيدي (محمد علي ابراهيمي شمه مديرمدرسه راهنمايي)و(عبدالمحمد فرامرزي معاون اداره آموزش و پرورش سردشت) .........و

















